تبليغاتX
مــــــرد تنهـــــــای شـــــــب -

من همون جزیره بودم خاکی وصمیمی گرم

واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم

یه عزیز در دونه بودم پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یه روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرورو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سر نوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من ودلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من ودل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی

دل تنها وغریبم داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه می مونم

من از پایان می ترسیدم وآغاز کردم

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 13:52 توسط عليرضا(مرد تنهای شب) |


http://www.hadikazemiweb.blogfa.com http://www.hadikazemiweb.blogfa.com