می روی و من فقط نگاه میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای دیدنت همین یه لحظه باقیست
بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم...... تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم
با دستات یه پروانه می گیری می خوای ببینی زندست یا نه ؟انگشتتو باز می کنی ...فرار می کنه محکم می گیریش ...میمیره...دوست داشتن یه همچین چیزیه
عشق مثل آبه..می تونی تو مشتت قایمش کنی.آخرش یه روز مشتتو باز می کنی می بینی همش رفته .بی آ نکه تو بفهمی .اما دستت پر از خاطرست.
فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم
اسمان را قسمت کردند:.....تکه اي براي برکه.....تکه اي براي رود....تکه اي براي دريا.....دلم را قسمت کردند:..........تکه اي براي تو....تکه اي براي تو......تکه اي براي تو