ای نهایت رسیدن
ای تو خوده لحظه بودن
تو طلوع صبح خورشید دمیدن
ای همه خوبی ای همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمام زندگی من
اسم تو هرچی که میگم همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هرجا که میرم جاری تو چشمای منتظر من
تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم
ازتوتصویری کشیدم که اونوهیجا ندیدم
تو رو از نگاهت شناختم قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم
وباز هم به انتظار رسیدنت می نشینم....!!!
لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شکفتن
حس عشق در تو دیدن مثل رویای توی خوابه
با تو رفتن با توموندن مثل قصه تو رو خوندن
تا همیشه تو رو خواستن مثل تشنگی آبه
اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو میمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم
اگه اسممو میخوندی دیگه از یاد نمی بردم
اگه تو با من می موندی همه دنیارو می بردم
بی تو اماسر سپردن بی تو عشق تو موندن
تو غبار جاده موندن بی تو خواب من محاله
بی تو حتی زنده موندن بی هدف نفس کشیدن
تا ابد تو روندیدن واسه من رنج وعذابه
توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست
روی خاموشی لبهام جزءتو اسم دیگه ای نیست
توی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی نداره
دل عاشقم بجزءتو هیچ کسی رو دوست نداره
عشق من به امید روزی که دوباره تو رو ببینم به انتظار می نشینم
| هنوزم صدای گرمت تو گوشمه بیا ای مهربون مردم از تنهایی!!! | |
|
|
|
آنکه روزی بشنود از من که دوستش دارم آیا خواهد دانست که شکست خورده ام در مبارزه با احساسم ؟ تا چگونه باز کنم گره از این تردید... |
در دفتر این زندگی ، عشق تو جوهر باشد
حرف من بی کس همی ، دوری ز دلبر باشد
عشق من بی کس خدا ، چون جوهری خونین شده
خون می چکد از این قلم ، از دست دلبر باشد
او خون کند این شیشه ام ، از این جگر خون می چکد
با خون چرا کردم وضو ؟ از دست دلبر باشد
جان کندنم را دیده است ، لیکن ز من دوری کند
در خاک خون دل می تپد ، از دست دلبر باشد
بی او کشیدن یک نفس ، بر من چرا مشکل شده ؟
گویی که خنجر در گلوست ، از دست دلبر باشد
رسوائیم اه ای خدا ، از دست دلبر باشد
در هر سخن صد نکته است ، با دل شنو حرف دلم
این بی کسی در عالمم ، از دست دلبر باشد